تبليغاتX
تنها ترین تنها

تنها ترین تنها

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 12:11  توسط کیمیا  | 

روزگار کودکی:

بچه که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم........

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش میتوان خواند

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم.

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمیفهمد

و

دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

دنیا را ببین

بچه بودیم از آسمان باران میبارید

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید

بچه بودیم

همه چشم های خیسمون رو میدیدند

بزرگ شدیم

هیچکس نمیبینه

بچه بودیم

تو جمع گریه میکردیم

بزرگ شدیم

تو خلوت..........

بچه بودیم

راحت دلمون نمیشکست

بزرگ شدیم

خیلی آسون دلمون میشکنه

بچه بودیم

همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ شدیم

بعضی ها رو هیچی

بعضی ها رو کم

و

بعضی هاروبی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم

قضاوت نمیکردیم و همه یکسان بودند

بزرگ که شدیم

قضاوت های درست و غلط

باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش

هنوز همه رو به اندازه بچگی ۱۰تا دوست داشتیم

بچه که بودیم

اگر با کسی دعوامون می شد

۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم

گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمیکنیم

بچه که بودیم

گاهی با یک تیکه نخ سرگرم میشدیم

بزرگ که شدیم

حتی ۱۰۰تا کلاف نخ هم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم

آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم

حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم

بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز ها بود

بزرگ که شدیم

کوچکترین آرزومون داشتن بزرگ ترین چیزه

بچه که بودیم

تو بازیهامون همش ادای بزرگ تره رو در می آوردیم

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم

هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 12:58  توسط کیمیا  | 

پند های مولانا

در سخاوتمندی و بخشش همچون آب روان باش.

در شفقت و مهربانی همچون خورشید باش.

در پوشاندن عیب های دیگران همچون شب باش.

در خشم و عصبانیت همچون مرده باش.

در راز داری همچون دریا باش.

یا همان طور که هستی خودت را نشان بده

یا همان باش که ظاهرت آن را نشان می دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 19:42  توسط کیمیا  | 

بازگشت

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید

عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود

ماهیان میگفتند :((هیچ تقصیر درختان نیست))

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن

 و

 بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

در دل من چیزی است

مثل یک بیشه ی نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بروم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دورها آوایی است

که مرا می خواند.

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 12:18  توسط کیمیا  | 

نیایش

خدایا

 

مرا به ابتذال آرامش وخوشبختی مکشان

 

 اضطراب های بزرگ

 

و

 

غمهای ارجمند

 

 و

 

حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

 

 لذتها را به بندگان حقیرت ببخش

 

 و

 

 درد های عزیز را به جانم ریز

 

خدایا

 

به من توفیق تلاش در شکست

 

صبر در نا امیدی

 

رفتن بی هموار

 

جهاد بی صلاح

 

کار بی پاداش

 

فداکاری در سکوت

 

دین بی دنیا

 

مذهب بی عوام

 

عظمت بی نام

 

ایمان بی ریا

 

تنهایی در انبوه جمعیت

 

و

 

دوست داشتن بی آنکه دوستم بدارند

 

 روزی کن .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 13:5  توسط کیمیا  | 

کتاب زندگی

 خوابیده بودم

در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم

و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ

مرور کردم.به هر روزی که نگاه می کردم

در کنارش دو جفت جای پا بود

یکی مال من و یکی مال خدا

جلوتر میرفتم و روزهای سپری شده ام

را میدیدم .

خاطرات خوب٬ خاطرات بد٬زیبایی ها

لبخند ها ٬شیرینی ها ٬مصیبت ها و ....

همه و همه را می دیدم .

اما دیدم در کنار بعضی برگها

فقط یک جفت جای پا است

نگاه کردم همه سخت ترین روزهای زندگی ام

بودند روزهایی همراه با تلخی ها ٬ترس ها

درد ها٬بیچارگی ها .

با ناراحتی به خدا گفتم :

روز اول تو به من قول دادی که

هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری

هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی

و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم

چگونه ٬چگونه در این سخت ترین روز های زندگی

توانستی مرا با رنج ها ٬ مصیبت ها

و دردمندی ها رها کنی ؟چگونه؟؟؟؟؟؟؟؟

خداوند مهربانانه نگاه کرد

لبخندی زد و گفت :

فرزندم من به تو قول دادم که همراهت

خواهم بود در شب و روز در تلخی

شادی ٬در گرفتاری و خوشبختی .

من به قول خود وفا کردم

هرگز تو را تنها نگذاشتم

حتی برای لحظه ای

آن جای پا که در روز های سخت میبینی

جای پای من است

وقتی تو را به دوش می کشیدم !!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:27  توسط کیمیا  | 

تازه وقتی زنده اید...

به شما یک جسم خواهند داد.

ممکن است از آن خوش تان بیاید یا بدتان

در هر صورت این تنها جسمی است

که در تمام عمر خواهید داشت .

شما درس هایی خواهید گرفت.

در یک موسسه غیر رسمی تمام وقت

به نام <زندگی>ثبت نام کرده اید

در این مدرسه هر روز برای یادگیری درس ها

فرصتی تازه خواهید داشت .

ممکن است از این درس ها خوشتان بیاید یا

آنها را نا مربوط و احمقانه بدانید.

اشتباه وجود ندارد فقط درسی است .

آزمایش هایی که اگر هم نتیجه 

ندهند رشد فرایندی از آزمون ها و خطا هاست

یک آزمایش است درست مانند آزمایشی که در نهایت به نتیجه میرسد .

درس ها آنقدر تکرار میشوند تا آموخته شوند

هر درسی به اشکال مختلف

آنقدر به شما عرضه می شود تا سر انجام آن را یاد بگیرید .

وقتی یاد گرفتید به سراغ درس بعدی خواهید رفت .

یادگیری درس ها تمامی ندارد

هیچ بخشی از زندگی نیست که درس مخصوص خودش را نداشته

باشد .تا وقتی زنده اید درسهایی هم برای یادگیری هستند .

<آنجا>بهتر از <این جا > نیست وقتی <آنجا >برایتان تبدیل به               

<این جا>شودبه سادگی <آن جا >دیگری خواهید یافت

 که بار دیگر بهتر از

<این جا >به نظر خواهد رسید.

دیگران فقط آینه های شما خواهند بود .

محال است در کسی چیزی را

دوست بدارید یا از آن بدتان بیایید

مگر اینکه آن چیز بازتابی باشد از چیزی

که در خودتان دوست یا نفرت دارید .

اینکه از زندگیتان چه چیز بسازید

بستگی به خودتان دارد شما همه ابزارها و

منابع مورد نیاز را در اختیار دارید .

این دیگر با خودتان است که با آنها چه کنید

انتخاب با شماست .

پاسخ ها در خودتان نهفته است .

 

کافی است

نگاه کنید

گوش کنید

و

اعتماد

کنید.

برگرفته از مجله شادکامی و به انتخاب حمید نیری.

سلاممممممممممممم............................................................

امیدوارم حال همه ی دوستانی که در حق من کم لطفی کردن و در نبود من  به

این وبلاگ سر نزدند خوب باشه با این وجود من از حضور زرد و کمرنگ شما خوشحال

میشم .

از همه ی دوستان وبلاگی خودم  به دلیل دیر به روز رسانی این وبلاگ عذر خواهی

میکنم امیدوارم بتونم هر نوبت بهتر از دفعات پیش مطلب جدید بگذارم و این وبلاگ

به طور کلی پنجره ی نگاه من به دنیای اطرافم هست از اینکه با نظرات شما بیشتر

آشنا بشم خوشحال میشم اگر گاهی تلخ هست و گاهی ناامید کننده به گلی

خودتون زیبا ببینید .همتون رو دوست دارممممممممممممممم.

خداحافظ همیت حالا.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 20:48  توسط کیمیا  | 

تنهایی

خداوندا !!!

     آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

                                         

           در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار

 

تنها چیزی که میتونم بگم همینه و بس......................

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:17  توسط کیمیا  | 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن میروید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد 

و خاصیت عشق این است

کسی نیست 

بیا زندگی رابدزدیم 

و

آن وقت  

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیز ها را ببینیم

ببین عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:46  توسط کیمیا  | 

پناهگاه همیشگی عاشقان

اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست

                              او جانشین همه ی نداشتن هاست

نفرین ها و آفرین های بی ثمر است

                             اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند

و از آسمان هول وکینه بر سرم ببارد

                            تو مهربان آسیب پذیر من هستی

تو میتوانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی

                                                                ای پناهگاه ابدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:15  توسط کیمیا  |